روایت ده سال چشم انتظاری مادر برای بازگشت پیکر فرزند/ پلاک و انگشترش را جاگذاشت تا شناسایی نشود

روایت ده سال چشم انتظاری مادر برای بازگشت پیکر فرزند/ پلاک و انگشترش را جاگذاشت تا شناسایی نشود

شهید قاسم طالقانی متولد سال 41 بود که در سنین جوانی در کنار تحصیل به همراه پدرش در چاپخانه وزارت ارشاد فعالیت می‌کرد اما پس از پیروزی انقلاب اسلامی و تاسیس سپاه پاسداران به این نهاد مقدس پیوست و در بخش روابط عمومی فعالیت خود را آغاز کرد. بعد از آغاز جنگ تحمیلی به سبب عشق و علاقه ای که سردار شهید محمود کاوه پیدا کرد علیرغم اینکه در تهران خدمت بود به تیپ ویژه شهدای مشهد پیوست و در جبهه‌های غرب علاوه بر دفاع از کشور فعالیت های زیادی را در مستندسازی مجاهدت رزمندگان انجام داد.شهید طالقانی اسفند ماه سال 63 در عملیات بدر در شرق دجله به درجه رفیع شهادت نائل شد اما پیکرش باز نگشت. سرانجام بعد از 10 سال در سال 73 پیکر شهید طالقانی شناسایی و در قطعه 50 بهشت زهرا(س) آرام گرفت.

چندی پیش خبرنگاران  با خانواده این شهید دیدار و پای صحبت پدر, مادر و برادر شهید طالقانی نشستند. متاسفانه مدتی پس از این دیدار پدر شهید طالقانی تاب و تحمل دوری از فرزند شهیدش را نداشت و به لقاء الله پیوست.مشروح این دیدار در ادامه می‌آید:

زهرا اندامی مادر شهید طالقانی است که از دلتنگی‌ها و ویژگی‌های فرزندش حرف های بسیار دارد. مادر می‌گوید: قاسم اصلاً یک چیز دیگری بود، از دستم رفت دیگر، ساکت و آرام بود و به کسی کار نداشت، هر وقت پدرش از در می‌آمد به احترام پدرش بلند می‌شد می‌ایستاد، به من می‌گفت «حاج خانم» می‌گفتم بگو مادر، می‌گفت من نمی‌توانم من فقط می‌گویم حاج خانم، گفتم من مُردم از بس تو گفتی حاج خانم بگو مادر! گفت نمی‌توانم.

 آرزو به دلم مانده بود یکدفعه به من مامان بگوید/ می‌گفت: آنقدر مقام مادر بالاست من نمی‌توانم بگویم مادر

مادر ادامه می‌دهد: آن زمان 22 ساله بود که در مسجد فائق همراه با دوستانش کار می‌کرد. یک روز از مسجد آمد منزل و مشغول به جمع کردن وسایلش شد, از قاسم پرسیدم مادر کجا داری می‌روی؟ گفت: «اگر خدا بخواهد می‌خواهم بروم جبهه».گفتم پس من ساکت را حاضر کنم. ساکش را آماده و او را بدرقه کردم.پدرش ظهر آمد خانه گفت قاسم کجاست؟ گفتم قاسم رفته مسجد، چند ساعت گذشت و پدرش گفت چرا این مسجد اینقدر طولانی شد؟ گفتم نگران نشو قاسم رفته است جبهه. پدرش گفت: او هنوز درس و کارش مانده است, لازم نیست برود و بلافاصله به دنبالش رفت اما او را پیدا نکرد. وقتی قاسم از جبهه برگشت گفت:« زمانی که آقا آمد داخل ماشین تا مرا پیدا کند آنقدر  آیت‌الکرسی خواندم و وقتی آقا از جلوی من رد شد ولی من را ندید.»زمانی که در جبهه بود ماه ها طول می‌کشید تا زنگ بزند.یکبار که تماس گرفت به او گفتم مادر چرا زنگ نمی‌زنی؟ گفت: «حاج خانم این تلفن بیت‌المال است و من نمی‌توانم زنگ بزنم، مادر تو بدان اگر سالم باشم می‌آیم سراغت و اگر نیامدم بدان شهید شده ام، گفتم نگو، گفت «نگو ندارد، شهادت لیاقت می‌خواهد،اگر خدا کارهای من را قبول کند من را شهید می‌کند.»

هر چه از صبوری و آقایی او بگویم کم گفتم، اصلاً آرزو به دلم مانده بود او یکدفعه از راه پله پایین می آید بگوید مامان تو کجایی؟ همیشه می‌گفت حاج خانم من آمدم، یک تو نمی‌گفت، اگر می‌فهمید پدرش از در داخل می‌شود، بلند می‌شد و می‌ایستاد تا پدرش بیاید داخل و بعد می‌نشست، می‌گفتم چرا اینقدر خودت را عذاب می‌دهی؟ گفت «عذاب چیست؟ پدرم است، تو هم مادرم هستی، گفتم پس چرا به من مادر نمی‌گویی؟ چون آنقدر مقام مادر بالاست من نمی‌توانم بگویم مادر، می‌گویم «حاج خانم» گفتم من که مکه نرفتم، گفت ان‌شاءالله می‌روی، همراه با برادرش نام ما را نوشتند برای سفر حج، بعد از یک‌ماه نام ما برای سفر حج درآمد، بعد زنگ زد گفتم قاسم جان اسم ما درآمده، گفت« فقط پشت قبرستان بقیع رسیدی بگو خدایا حاجت پسر من را بده، من نیتی کردم تو آنجا رفتی بگو»یک ماهی طول کشید، بعد دوباره زنگ گفت «مادر آمدی؟» گفتم بله، چه عجب گفتی مامان؟ گفت «آنقدر گفتم حاج خانم تا موفق شدی به مکه بروی حالا دیگر می‌گویم مادر»…

ده سال تمام شب ها در راهرو می‌خوابیدم تا هر وقت قاسم آمد درب را برایش باز کنم

بعد از چند روز از جبهه برگشت. درست تابستان بود و ما در حیاط خوابیده بودیم. من دیدم در نیمه‌های‌شب قاسم نماز می‌خواند و پاهایش را جمع کرده بود داخل شکمش، پاهایش اصلاً ماهیچه نداشت و پاهایش را بالا می‌گرفت که خونریزی پایش کمتر شود.گفتم آخ مادر پای تو چرا اینطوری شده است؟!  قاسم گفت: «مادر چرا بلند شدی؟» گفتم دیدم شما نشستید من بلند شدم ببینم تو چه می‌کنی؟ گفت «حاج خانم اینقدر همه چیز را شوخی نگیر، برو چراغ قبرت را روشن کن!» خندیدم گفتم تو چراغ داری می‌گیری جلوی من، من هم می‌آیم گفت « نه هر کسی برای خودش باید چراغ داشته باشد».دو شب بیشتر نماند و شب سوم گفت: «مادر من فردا صبح می‌روم، ناراحت نشو به آقا هم چیزی نگو». گفتم آخر پاهای تو اینطوری است!، بعداً گفت نه می‌روم، پا که ندارم زبان که دارم، چشم هم که دارم، پا می‌خواهم چه کنم؟

زمانی که خبر شهادت قاسم را به من دادند گفتم شاید اشتباه کرده باشند. قاسم یک دوست در مشهد داشت، زمانی که خبر شهادتش را آوردند, دوستش به من گفت حاج خانم بیا با هم برویم، آنجایی که می‌گویند او شهید شده و من تنها یک هفته به دنبالش در مشهد و کاشمر و جایی که شهید شده بود رفتم و موفق نشدم پسرم را پیدا کنم و به تهران بازگشتم. در این چند سالی که پیکر قاسم برنگشته بود هرچه به  من می‌گفتند او شهید شده است باور نمی‌کردم و 10 سال تمام در راهرو خوابیدم تا او از در بیاید داخل، چه تابستان، چه زمستان، به من می‌گفتند بیا داخل بخواب!گفتم نه می‌ترسم بچه‌ام از در وارد شود من خواب باشم! هر شب در راهرو می‌خوابیدم که اگر قاسم آمد در را خودم به روی او باز کنم.

موقعی که پیکر قاسم پیدا شد شب قبلش خواب دیدم و به حاج آقا گفتم پیکر قاسم پیدا شده است، گفت برای چه این حرف را می‌زنی؟ گفتم به خدا دیدم شهدا را آوردند اما یکی از آنها قاسم است، اما در جعبه را باز کردم قاسم داخل آن بود.پسر بزرگم فهمیده بود بعد از دو سه روز گفت مادر بیا برویم خانه ما، رفتم آنجا دیدم همه آنجا جمع هستند!پسر بزرگم گفت: مادر برویم معراج همه می‌خواهیم برویم شهدا را ببینیم. من اصلاً در حال خودم نبودم رفتم معراج دیدم همه فامیل آنجا هستند, یک آقایی آنجا ایستاده بود و گفت حاج خانم بیا برویم پایین من به شما نشان می‌دهم، با هم رفتیم دیدم دخترم و دامادم همه نشستند، یک جعبه جلویشان بود، گفتم این جعبه چیست؟ دیگر چیزی نفهمیدم.بعد به حالم بهتر شد گفتم او به من گفته اگر من شهید شدم گریه نکن، من گریه نمی‌کنم می‌خواهم تا بهشت زهرا با او باشم، خلاصه تا بهشت زهرا رفتم چیزی نبود فقط جمجمه سرش بود، گفتم تو گفتی من گریه نکنم، نمی‌کنم اما تا بهشت زهرا با تو می‌آیم تو شفاعت من را بکن.مادر شهید در انتها به جوانان توصیه می‌کند:اگر ایمانتان قوی باشد کافیست، همین که می‌گویند یک دست صدا ندارد، شما اگر اسلام را نگه دارید همیشه موفق می‌شوید.

به استفاده از بیت المال بسیار حساس بود

مرحوم  حسین طالقانی پدر شهید قاسم طالقانی است که آن زمان وضعیت جسمی مناسبی نداشت و به بیماری فراموشی مبتلا شده بود ولی بعد از 30 سال هنوز خاطرات پسر و جگر گوشه اش را فراموش نکرده بود. او که به خوبی نمی‌توانست صحبت کند اما در سخنانی کوتاه گفت:من در چاپخانه وزارت ارشاد بودم، قاسم هم نزد من در صحافی بود، آن زمان بود که  وارد سپاه شد  و در جبهه همراه با شهید کاوه بود، می‌آمدند و می‌رفتند و آقای کاوه هم اینجا می‌آمد و تا زمانی طول کشید حدود 20 روز به عید باقی مانده بود که آقای کاوه زخمی شده بود و آمد اینجا درمانگاه، وقتی در بیمارستان بستری شده بود، به من خبر دادند که من بروم بیمارستان، من رفتم آنجا آقای کاوه گفت دیشب من تیر خوردم و آمدم،  گفتم قاسم کجاست؟ گفت بنشین اینجا تا از او خبر بیاورند هنوز برای من خبر نیاوردند از پشت جبهه. ساعت 12 بود، خبر آوردند که قاسم شهید شده است.

پدر با بغضی در گلو ادامه داد: دلم از آن می‌سوزد که من هر چه مخالفت می‌کردم که به جبهه نرو به من حرفی نمی‌زد.دفعه آخر هم که با او رفتیم اداره او را با ماشین اداره بردم گفت «برای چه من را با ماشین اداره آوردی؟» گفتم مدیرعامل به من اجازه داده و این ماشین زیر پای من است، گفت نه این ماشین برای بیت المال است.اینجا پول جمع می‌کرد و برای رزمندگان به جبهه می‌برد، یک روز مادرش به او گفت اینقدر پول داری چرا خرج نمی‌کنی؟ گفت «این پول برای مردم است مگر برای من است که خرج کنم».

قاسم گوی سبقت را از من ربود

هوشنگ طالقانی برادر بزرگتر قاسم است که او هم یکی از رزمندگان دفاع مقدس است. او می‌گوید: قاسم گوی سبقت را از من ربود و شهید شد.من در نیروی هوایی خدمت می‌کردم و قاسم در نیروی زمینی بود و او نمی‌گفت دقیقاً چه کاری انجام می‌دهد. قاسم در بحث پاکسازی آنجا، بارها با آقای کاوه در غرب کشور در محاصره افتاده بودند که حتی یکی از آن محاصراتی که درگیر بودند تعداد 3 نفرشان توانسته بودند از آن محاصره بیرون بیاید که یکی از آنها قاسم بود که آن هم به خاطر جراحتی که به پایش وارد شده بود عصب پایش صدمه دیده بود.قاسم اوایل جنگ، یک قاب سنگی را تصویر امام را روی آن کنده‌کاری کرده بود و زیر آن نوشته بود جانم فدای یک نفست ای امام، این را از صمیم قلب گفته بود.

روزی که می‌خواست برود حتی پلاک شناسایی و انگشترش را هم گذاشت که اگر اتفاقی هم رخ داد, شناسایی نشود

هوشنگ طالقانی در خصوص ویژگی‌های برادرش می‌گوید:  یکی از خصلت‌های قاسم این بود که به هیچ عنوان نمی‌خواست برای کسی مزاحمتی ایجاد کند و یا هزینه‌ای برای دولت ایجاد کند، بارها من او را به بیمارستان می‌بردم می‌گفت «من نیازی ندارم. بگذارید من این عملیات را بروم اگر برگشتم بعداً که بیخود تخت بیمارستان را اشغال نکنم» و در عملیات بعد هم که رفت و شهید شد و دیگر برنگشت.

یکی دیگر از خصوصیاتش این بود که نمی‌خواست به خانواده  فشار روحی وارد نشود. روزی که می‌خواست برود حتی آن پلاک شناسایی و انگشترش را هم گذاشت که اگر اتفاقی هم رخ داد, شناسایی نشود و برگردد و بیاید اینجا برای خانواده ایجاد ناراحتی کند.قاسم اصلا اهل اسراف نبود و دوست نداشت اطرافیان اسراف کنند. تاثیرپذیری اخلاقی‌اش روی بزرگان خیلی مشهود بود، خیلی از بزرگان می‌گفتند ما این خصوصیت را از قاسم یاد گرفتیم که مثلاً این اسراف را نکنید و یکی هم احترام به بزرگترها، خیلی برای من ملموس بود.

پیکر قاسم حدود 10 سال در منطقه بود. در این مدت برای اینکه اطمینان حاصل کنیم که قاسم شهید شده یا اسیر من با خانواده برای پیدا کردن قاسم به پاوه رفتیم و پدر شهید کاوه پدر و مادر من را بردند نزد افرادی که در تیپ بودند و بعد از پرس و جو برای ما مسجل شد که قاسم شهید شده است. دوستان قاسم تعریف می‌کردند که لحظه‌ای که اعلام عقب‌نشینی در منطقه داده شد,قاسم ایستاد تا جلوی حملات را بگیرد، وقتی برگشتم نگاه کردم تیر مستقیم به قاسم اصابت کرد و دیگر تکان نخورد. ما فقط این اطلاعات را داشتیم تا بعد از 10 سال با ما تماس گرفتند که پیکر قاسم شناسایی شده و با مشاهده باقیمانده از پیکر قاسم ، برای من مسجل شد که خودش است که یکی از اثرات همان تیر مستقیمی بود که به جمجمه قاسم اصابت کرده بود.در پایان این مراسم  خبرنگاران از خانواده این شهید معظم تقدیر به عمل آوردند.

فیسبوک توییتر گوگل + لینکداین تلگرام واتس اپ کلوب

دیدگاهتان را بنویسید

  • خانه
  • اخبار
  • فرهنگی
  • روایت ده سال چشم انتظاری مادر برای بازگشت پیکر فرزند/ پلاک و انگشترش را جاگذاشت تا شناسایی نشود